تلفن تماس : 82233260

تولدت مبارک


11 خرداد 1399 28 بازدید

اولین حسی که مریم را جذب مسعود کرد ، بوی عطر گران قیمت آمیخته با بوی سیگار بود .خودش هم نمی دانست چرا ، اما سرانجام این حس، جواب مثبت مریم بود .حس اعتماد ، اطمینان خاطر و امنیت . چیزی که برای شروع یک زندگی به دنبالش بود .وقتی مریم پدر و مادرش را در آن تصادف وحشتناک از دست داد ، تنها با مسعود و این حس آرام می‌شد .گریه‌های بی امان و روزهای تاریک که ورق شاد زندگی مریم را برگردانده بود . اولین شبی که مسعود یک نخ سیگار دستش داد و گفت بکش ، آرومت می کنه را هرگز فراموش نمی کرد .دستش لرزید ولی حس اعتماد به مسعود و چرخش همان حس قدیمی در ذهنش باعث شد که فروبردن اولین دود را در ریه هایش تجربه کند. مدت‌ها از آن شب می گذشت و حالا به جای یک پاکت ، دو پاکت سیگار توی خانه شان روی میز بود . مریم بعد غم از دست دادن والدین ، به زندگی عادی برگشته و در انتظار تولد اولین فرزندش بود. شادی دوباره در زندگیش سرک کشیده بود. مصرف سیگار امری عادی تلقی می‌شد و نگرانی ازاین بابت نداشت تا روزی که اولین سونوگرافی زنگ خطری برای مریم شد . دکتر هیج اطمینانی برای تولد نوزادی سالم ، به علت استعمال دخانیت را به او نداد . مریم مسعود را مقصر می‌دانست و بحث و مشاجره بالا گرفت تا جایی که مریم دیگر نمی خواست مسعود را ببیند .دیگر از آن حس قدیمی که عاشقش بود تنفر داشت...  

برای داشتن این نوزاد کلی رویاپردازی کرده بود . حالا رویا های شیرینش تبدیل به قطاری شده بود که دود لوکوموتیو آن از دور دیده می شد و اتفاقاتی همچون معلولیت نوزاد ، سقط جنین ، شکاف کام، بیماریهای قلبی و هزار و یک فکر دیگر در واگن های قطاری دیگر نشسته بودند و هر روز از جلوی چشمانش می گذشتند . به خانه عمویش رفت و همان جا ماند.  

سیگار را زیر نظر دکترش کنار گذاشت و تغذیه سالم و نرمش های مجاز را شروع کرد . او این نوزاد را می خواست پس هر کاری برایش انجام می داد .عمو چندین بار خواست درباره مسعود با او حرف بزند اما مریم خواهش کرد و گفت الان نمی خواهد چیزی بشنود .

روز موعود فرا رسید. درد زایمان ، قلب شکسته ، حس تنهایی، انتظار آمیخته با نگرانی و ترس ؛ همه حس هایی بود که مریم در کنار فرزند درونش حمل می کرد.... 

لحظه هایی دردناک که می توانست با بودن همسر التیام یابد اما تنها کسی را که مریم فریاد می زد و اشک می ریخت این کلمه بود : 

 خدددددداااااا

 همه چیز تمام شد.

شب تاریک غم و درد و رنج و انتظار صبح شد و آفتاب با همه توانش درخشید . اشک‌های مسعود و مریم صورت گرد و تپل نوزادشان را نمناک می کرد و تبسم ، تلفظ اولین نامی شد که هر دو به زبان آوردند. عمو دست مسعود و مریم را در دست هم گذاشت و گفت: خوشحالم که هر دو برای تولد سالم تبسم کوچولو سیگار را ترک کردید . به شما افتخار می کنم .تولد هر سه تاتون مبارک . خوشبخت باشید." 

 و پس از آن درک شیرین لبخند تبسم ، و عشق خالص مسعود ، جای همه حس های گذرا و پوچ و ترسناک را پر کرد. 

 پایان 

  نویسنده : معصومه نوازنی 

نظرات کاربران 0 نظر