تلفن تماس : 82233260

سرنوشت عجیب پخمه و نخبه


11 اسفند 1396 48 بازدید

پخمه و نخبه دو هم‌کلاسی بودند که از ضریب هوشی و استعداد یکسان برخوردار بودند، ولی در ‌‌نهایت یکی شد پخمه، یکی شد نخبه.

معلم: نخبه جان، بیا پای تخته انشاتو بخون.

نخبه یک دانش آموز لاغر خجالتی با عینک بزرگ است که پای تخته می‌آید و انشای خود را می‌خواند.

نخبه: موضوع انشا، در آینده می‌خواهید چه‌کاره شوید؟ بر همگان واضح و مبرهن است که ما می‌خواهیم ادامه تحصیل بدهیم و در آینده نخبه شویم و برای خود و جامعه‌مان مفید واقع شویم. من در این انشا حتی می‌توانم بگویم علم بهتر از ثروت است و حتی می‌توانم بهار را توصیف کنم و بگویم تابستان خود را چگونه گذرانده‌ام. یعنی من این‌قدر نخبه هستم که در یک انشا می‌توانم تمام موضوعات را بگنجانم. ما از این انشا نتیجه می‌گیریم که علم بهتر است و باید در بهار و تابستان به جامعه‌مان خدمت کنیم.

معلم: آفرین. بیست. برو بشین. پخمه تو بیا پای تخته.

پخمه: آقا اجازه با ما بودید؟

معلم: مگه تو این کلاس پخمه دیگه‌ای جز تو هست؟

پخمه:‌ ها؟

معلم: هیچی، بیا انشا بخون.

پخمه پای تخته می‌آید و انشای خود را می‌خواند.

پخمه: موضوع املا، در آینده می‌خواهید چه‌کاره شوید؟ بر همگان مبرهن است که ما مزغ خوبی هستیم و در آینده می‌خواهیم فرار مزغ‌ها کنیم.

معلم: عزیزم! مزغ نه، مغز.

پخمه:‌ ها؟

معلم: تو اصلا می‌دونی مغز یعنی چه؟

پخمه: ‌ها؟

معلم: مغز عزیزم. مغز. داخل کاسه سره.

پخمه: ‌ها؟

معلم: پای تخته بنویس مغز.

پخمه:‌ ها؟

معلم: عزیزم مغز از سه حرف تشکیل شده، میم، غین، ز. حروفشو بکش، م، غ، ز...

پخمه:‌ ها؟

معلم: هیچی تو برو همون فرار مزغ‌هاتو انجام بده.

پخمه: بعله. ما از این انشا نتیجه می‌گیریم که علم بهتر است یا ثروت؟

نه تنها استعداد و هوش این دو نفر با هم برابر بود بلکه شرایط زندگی‌شان هم یکسان بود.

پخمه و نخبه جلوی در مدرسه ایستاده‌اند.

پخمه: چرا این عادت بدت رو ترک نمی‌کنی؟

نخبه: چه عادتی رو؟

پخمه: عادت تیزهوش بودنت رو.

نخبه: خیلی خواستم ترک کنم ولی می‌دونی دست خودم نیست.

پخمه: پس دست کیه؟ ببینم نکنه دست منه؟

نخبه: هیچی پخمه. تو زیاد به مغزت فشار نیار ضربه مغزی می‌شی.

پخمه: ضد ضربه رو مغزم نصب کردم. راستی تو اینجا منتظر کی هستی؟

نخبه: شاید امروز بابام با دوچرخه بیاد دنبالم.

پخمه: خوبه وایسا. می‌خوای برسونمت. راننده‌مون با لیموزین بابام اومده دنبالم.

نخبه: نه نمی‌خواد. فوقش پیاده می‌رم.

پخمه: خوش به حالت. دکتر به من گفته پیاده‌روی نکن. وزنت کم می‌شه. من رفتم.

نخبه: راستی لیموزینتون چند تا در داره؟

پخمه: سه تا یا هفت، شایدم یکی. می‌شمرما ولی هر دفعه یادم می‌ره.

نخبه: بیشتر بشمر.

پخمه و نخبه از هم جدا می‌شوند.

پدر و مادر نخبه تمام تلاش‌شان را می‌کردند که نخبه به موفقیت‌های چشمگیر دست پیدا کند. ولی خودش همکاری نمی‌کرد.

نخبه از در خانه وارد می‌شود.

نخبه: سلام. من اومدم.

مادر و پدر نخبه روی کاناپه لم داده‌اند.

مادر نخبه: اَه. این پسر دوباره اومد. الان بازم حتما می‌خوای بگی تو مدرسه تشویقت کردن. نمره‌هات دوباره بیست شده. معلما می‌گن تو استعداد درخشانی و از این مزخرفا؟

نخبه: ولی من که چیزی نگفتم.

مادر نخبه: نه، بیا چیزی‌ام بگو. برو از بچه‌های مردم یاد بگیر. سالی سه تا، سه تا تجدیدی می‌آرن. نمره‌هاشون همه زیر دهه. من جلوی در و همسایه نمی‌تونم سر بلند کنم. همه می‌گن پسرتم آخرش مثل پدرش نخبه می‌شه و می‌افته گوشه خونه.

پدر نخبه روزنامه می‌خواند. از پشت روزنامه نگاهی به نخبه می‌اندازد: ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند، بچه‌جون درس نخون دکتراشم بیکارن. بچه‌جان درس نخون تا در آینده یه کسی بشی واسه خودت. وگرنه مثل من یه دکتر بیکار می‌شی.

مادر نخبه: بابا برو کف بازار. نون تو بازاره. صد دفعه گفتم از این درس و علم چیزی درنمی‌آد.

نخبه: اما من به علم علاقه دارم. ناسلامتی من نخبه‌ام.

مادر نخبه: از امروز حق نداری دست به کتاب بزنی.

نخبه: من بدون کتاب می‌میرم.

مادر نخبه آرام به پدر نخبه می گوید: باید از امروز ببندیمش به تخت تا ترکش بدیم. طفلک پسرم. خدا ازت نگذره رفیق ناباب، ببین چه بلایی سرش آوردن.

پدر نخبه: رفیق ناباب جای خود، ولی از کتاب خوبم نباید غافل بشیم. نمی‌دونی کتاب خوب چه بلاهایی سرآدم می‌آره، از صدتا رفیق ناباب هم بدتره. وای چه روزایی داشتیم وقتی کتاب خوب می‌خوندیم، چه کتابایی.

نخبه از کیفش یک کتاب درمی‌آورد که بخواند. پدر و مادر کتاب را به زور از دستش درمی‌آورند و او را می‌گیرند و با خشونت به تخت می‌بندند.

پخمه و نخبه دانشجو شده‌اند و سر یک کلاس درس با هم نشسته‌اند.

پخمه: نخبه! بیا این مواد رو بزن، جیگرت حال می‌آد. درسا رو فوت آب می‌شی. دیگه این‌قدر لازم نیست بی‌خودی وقتت رو برای درس خوندن تلف کنی. چنان توهمی ‌بهت می‌ده که جواب همه مسئله‌های بیوشیمی و شیمی آلی یه دفعه یادت می‌افته.

نخبه: تو از اینا مصرف می‌کنی که نمره قبولی می‌گیری؟

پخمه: این پخمه رو باش، اون وقت اسم من شده پخمه. نه بابا! من سوالا رو می‌خرم. تازه جواباشم می‌خرم.

نخبه: من فریب تو رو نمی‌خورم. تو می‌خوای منو معتاد کنی و بعد توی پخش مواد باهات همکاری کنم.

پخمه: ابله! من خودم پخشم. به کمک تو چه نیازی دارم. من فقط خیر و صلاحت رو می‌خوام. چون رفیق قدیمی هستیم، گفتم یه لطفی در حقت بکنم. وگرنه چیزی که زیاده آدم پایه است.

نخبه: نه، من می‌خوام درس بخونم و دکتر بشم. بعد بتونم به بیماران خدمت کنم. من نمی‌خوام آلوده این چیزا بشم.

پخمه: ابله! الان ما داریم تو رشته مهندسی شیمی ‌درس می‌خونیم. تو چه جوری می‌خوای دکتر بشی و به بیمارا خدمت کنی؟

نخبه: ببخشید. جوگیر شدم.

پخمه: این کار هم یه جورایی کمک به بیمارانه. ما دارو به دستشون می‌رسونیم. می‌دونی اگه این دوا نباشه، چند نفر کارای خطرناکی انجام می‌دن؟

نخبه: من حتی حاضر نیستم یه سیگار بفروشم. من ناسلامتی نخبه‌ام. من آینده سازم. برو اونور بشین، دوست ندارم دستای آلوده تو به من بخوره.

پخمه: برو بابا! دستام خیلی هم تمیزه. با مایع ظرفشویی و پودر رختشویی شستمش.

پخمه و نخبه هر دو از دانشگاه فارغ التحصیل شدند. نخبه دکترا و فوق تخصص رشته‌اش را گرفت و بعد فرار مغزها کرد و در یکی از کشورهای خارجی به کار ساخت و ساز شیشه و سایر فرآورده‌های مخدر شیمیایی مشغول شد. اما پخمه داخل کشور باقی ماند و به مبارزه با مواد مخدر شیمیایی پرداخت. پخمه با رساندن مواد خوب و سالم مخدر طبیعی به معتادان محترم، خدمت چشمگیر و شگفتی به آنها کرد و مانع آلوده شدن بسیاری از جوانان به مواد مخدر شیمیایی شد.

در نهایت هر دو در یک زمان توسط پلیس دستگیر شدند و دست تقدیر دوباره آنها را به هم رساند، البته این بار در سلول زندان.

پخمه: نخبه جون! چرا فرار مزغ‌ها کردی رفتی خارج. می‌موندی همین‌جا با خودمون کار می‌کردی. یه لقمه نون و بوقلمون گیرمون می‌اومد دور هم می‌خوردیم.

نخبه: من از اینکه این کارا رو کردم، پشیمونم. حالا هم می‌خوام برگردم و به کشورم خدمت کنم.

پخمه: بیا دو تایی به کشورمون خدمت کنیم. تو بساز، من پخش می‌کنم، نصف، نصف.

الان سال‌هاست پخمه و نخبه از زندان آزاد شده‌اند و شرکت داروسازی زده اند و بیماران زیادی را از مرگ نجات داده‌اند. پایان خوش در داستان که می‌گویند همین است. آخر قصه که می‌رسد همه چیز به خوبی و خوشی تمام می‌شود و همه به اشتباهات‌شان پی می‌برند. سرشان به سنگ می‌خورد و سربه‌راه می‌شوند.

یادمان باشد پخمه یا نخبه بودن نمی‌تواند به تنهایی دلیل گمراهی یا سعادت باشد، انتخاب‌های درست و درست انجام دادن کارهای درست، درست است.

علیرضا لبش/

شاعر، نویسنده، پژوهشگر و طنزپرداز

نظرات کاربران 0 نظر