تلفن تماس : 82233260

قصه شانس یا آدمی که بختش معتاد شده بود


11 اسفند 1396 22 بازدید

در روزگاران قديم مردي بود از آن بدبخت­ها و فلك‌زده­هاي روزگار. به هر دري زده بود فايده­اي نداشت. درهر بانكي سرمايه­گذاري كرده بود، افسوس برده بود. در هر قرعه­كشي­اي  شركت كرده بود، دريغ خورده بود. اگر يك چاله در شهر بود، ماشينش راست مي­افتاد وسط آن. اگر يك روز در ماه هوا آلوده بود، آن يك روز ماموريت داخل شهري داشت. اگر تمام پول نفت از آسمان مي­باريد، يك دلارش هم توي جيب اين بخت‌برگشته نمي­رفت. ولي اگر يك روز قرار بود فقط يك دزدي در شهر اتفاق بيفتد، آقاي دزد يك‌راست سراغ جيب يا منزل يا ژيان اين بينوا مي­رفت. توي هفت آسمان، يك ستاره داشت كه آن هم قمر مصنوعي بود. روزي با خودش گفت: «اين جوري كه نمي­شود؛ دست روي دست بگذارم و بنشينم. بايد بروم و بختم را بيدار كنم.» بلند شد و به راه افتاد. پايش را که از خانه بيرون گذاشت توي آسانسور آپارتمان گير افتاد. بعد از كلي داد و بيداد، طنزنويسي كه همسايه­اش بود به فريادش رسيد و از آسانسور درش آورد، طنزنویس گفت: «اي بدپيشاني. تو كه هميشه توي اين آسانسور گير مي­افتي، بيا و از پله‌ها رفت و آمد كن. حالا كجا مي­روي؟»

مرد گفت: «مي­روم بختم را بيدار كنم.» طنزنويس گفت: « تو باید قبل از پیدا کردن بختت، اعتیادت را ترک کنی. حالا که می‌روی دنبال بختت، اگر پيدايش كردي به او بگو طنزنويس سلام رساند و گفت: «چند وقتي است سوژه­اي براي نوشتن پيدا نمي­كنم. به فقر و بيكاري گير مي­دهم به بعضي برمي­خورد. به مترو و اتوبوس شهري گير مي­دهم، بعضي ناراحت مي­شوند. درباره زمین‌خواری و برج­سازي مي­نويسم عده­اي دلگير می‌شوند. بگو من چه كار كنم؟!»

مرد گفت: «من از بخت بد معتاد شده‌ام. می‌روم بختم را بیدار کنم تا بتوانم با شانس و اقبال خوب ترک کنم. باشد، سوالات تو را هم می‌پرسم.» به راه افتاد . رفت و رفت تا كنار خيابان يك نامزد انتخابات را ديد و سوارش كرد. نامزد گفت:«كجا مي­روي؟» مرد گفت: «من كه مي­روم بختم را بيدار كنم. شما كجا مي­رويد؟»

نامزد گفت: «حالا كه تو اين راه را مي­روي از قول من هم بپرس، براي چه من در تمام انتخابات­هاي برگزار شده در سطح كشور شركت كرده­ام و در همه آنها شكست خورده­ام. در ضمن همين بغل پياده مي­شوم.»

مرد رفت و رفت تا ماشينش بنزين تمام كرد. كنار خيابان ايستاد تا يك نفر به او بنزين بدهد، تا شب خبري نشد. ناگهان يك خانم كه اسمش ماهي خانم بود و در ضمن از بزرگي دماغ هم رنج مي‌برد، دلش به حال مرد سوخت و مقداري بنزين به او داد. ماهي خانم از مرد پرسيد: «كجا مي­روي؟» مرد گفت:« كارم زار شده، مي­روم بختم را بيدار كنم.» ماهي خانم گفت: «اگر ديديش بپرس چرا من اين دماغم را تا به حال ده‌ها بار عمل كرده­ام ولي درست نمي­شود.»

مرد قبول كرد و به راه افتاد. رفت و رفت تا پشت قله قاف. ديد يك آدم نحیف و لاغر و نزار خوابيده و خروپفش هواست. با لگد زد به پهلویش. آدم نحیف گفت: «برو پی کارت. هر چه زده بودیم، پرید.» مرد گفت: «تو كيستي؟» آدم رنجور و لاغر چشم‌هایش را باز کرد و گفت: «بخت تو.» مرد گفت: «پاشو! اين همه سال مشغول سیخ و سنگ بودی و من را بدبخت و بيچاره كردي.» بخت چشم­هايش را ماليد و گفت: «نشئگی‌ام را که پراندی. حالا چه كارم داري؟» مرد گفت: «اول به سوالاتم جواب بده و بعد بدو تا من دنبالت بيايم.» بخت گفت: «به حق چیزای نشنیده. اگر من دویدن بلد بودم که این وضعم نبود.» مرد گفت: «من کاری به این کارها ندارم. من از امروز تصمیم گرفته‌ام، ترک کنم. تو هم باید ترک کنی.» بخت گفت: «پس برو که رفتیم.» مرد گفت: «حالا یه چند لحظه صبر کن، قبل از ترک کامل دودی بگیریم و من چند تا سوال از تو بپرسم و اختلاطی بکنیم.» مرد سوالاتش را پرسيد و بعد از گرفتن چندین دود پی‌درپی شاد و خندان  به راه افتاد.

توي راه ماهي خانم را ديد. ماهي خانم پرسيد: «پيدايش كردي.» مرد گفت : «آره. ولي اول بايد به من قول بدهي با من ازدواج كني تا دواي دردت را بگويم.» ماهي خانم گفت: «حالا بگو تا ببينيم.» مرد گفت: «موقعی که اموال شوهر قبلی‌ات که جواهرساز بود را بالا می‌کشیدی، يك جواهر بزرگ و قیمتی توی دماغت گير كرده، بايد بروي پيش جراح تا آن جواهر را دربیاورد. حالا با من ازدواج مي كني؟» ماهي خانم كمي فكر كرد و گفت: «نه، مگه دیوونه‌ام که با توی معتاد یه‌لاقبا ازدواج کنم. چون اگر دماغم را عمل كنم، زيبا مي­شوم. در ضمن با پول جواهر يك جهيزيه مفصل براي خودم تهيه مي­كنم و گوني گوني خواستگار برايم پيدا مي­شود.» مرد بيچاره هر چه التماس كرد که من ترک کرده‌ام و آن قبلی نیستم، به گوش ماهي خانم نرفت.

مرد به راه خود ادامه داد. رفت و رفت تا رسيد سر همان چهارراه قبلي، نامزد انتخابات همان‌جا منتظرش بود. نامزد پرسيد: «بختت را ديدي؟» مرد گفت:«اوهوم.» نامزد گفت:« چاره­ كار مرا پرسيدي؟» مرد گفت:«تو زن هستي و چاره­ كار تو اين است كه با يك مرد ائتلاف كني تا راي بياوري و براي اين كار من حاضرم با تو ائتلاف كنم.» نامزد ابرو در هم كشيد و گفت: «اي آنتي­فمینيست! اولاً، ما زن­ها به تنهايي قادريم تمام كارهاي­مان را انجام دهيم و به هيچ مردي نياز نداريم. دوماً، تو اصلاً قيافه فتوژنيك نداري و باعث شكسته شدن راي من خواهي شد. سوماً، تو از طرف هيچ حزبي حمايت نمي‌شوي. چهارماً! چهره شناخته شده، ورزشكار و مردمي نيستي. و از همه مهم‌تر ریختت داد می‌زند که معتادی. اگر من با تو ائتلاف کنم، فقط احتمال دارد جامعه معتادان به من رای بدهند که آن هم احتمالش تقریبا صفر است، چون آنها حال ندارند که از جای‌شان بلند شوند، چه برسد به اینکه بخواهند رای بدهند. در ضمن همين بغل نگه‌دار.»  و پياده شد و رفت. مرد رفت تا به خانه‌اش رسيد. دوباره توي آسانسور گير كرد و طنزنويس او را نجات داد. طنزنويس از او پرسيد: «بختت را ديدي؟» مرد گفت: «اوهوم.» طنزنويس گفت: «دواي درد مرا پرسيدي؟» مرد گفت :«بايد دنبال آدم بخت‌برگشته­ و ترجیحا معتادي بگردی كه هيچ ارگان يا سازمان يا حزبي از او حمايت نكند.» طنزنویس گفت: «خوب سر راه چه اتفاقي برايت افتاد؟» مرد از سير تا پياز سرگذشتش را براي طنزنويس تعريف كرد. طنزنويس گفت:« آها گرفتم، بايست كه سوژه بهتر از تو پيدا نمی شود.»

اما بشنويد از مابقي ماجرا كه بخت مرد بيدار شده بود و پشت سر مرد مي­آمد. بعد از اين كه طنز نويس، داستان مرد را نوشت، مرد معروف و به چهره مطبوعاتي تبديل شد. او که اعتیادش را ترک کرده بود، توانست در انتخابات شورای NA شهر راي بیاورد.

 ناقلان اخبار و راويان گفتار و طوطيان شكرشكن شيرين گفتار، روايت كرده­اند كه مرد بعد از موفقيت در انتخابات، هفت شب و هفت روز جشن و پايكوبي برگزار كرد و از تمام اهل شهر با انواع شیرینی پذیرایی کرد و مردم شهر با شادي و شادكامي تا آخر عمر زندگي كردند. در این میان طنزنویس که سوژه‌اش را پیدا کرده بود، یک کتاب هفتاد منی درباره اعتیاد نوشت و توانست جایزه نوبل ادبیات اعتیاد را از آن خود کند.

 

علیرضا لبش/

شاعر، نویسنده، پژوهشگر و طنزپرداز

نظرات کاربران 0 نظر