تلفن تماس : 82233260

مواد درمانی


11 اسفند 1396 24 بازدید

رفیق بد و زغال خوب کم بود، سروکله مواد درمانی هم پیدا شد. البته مواد درمانی از قدیم‌الایام بوده است. مثلا هر کس گوش، کمر یا دندانش  درد می‌گرفت، بعضی‌ها به او  توصیه می‌کردند که دو بست تریاک بکشد یا به اندازه یک نخود بیندازد بالا تا خوب شود. اصلا سرنوشت خیلی از معتادها  را که می‌خوانیم می‌بینیم مصرف مواد را به خاطر درمان شروع کردند. عده‌ای هم ابتدا عشقی‌کش بودند و عشقی عشقی مبتلا شدند، یعنی کمتر کسی فکر می‌کرده که یک روز معتاد مواد بشود. در عصر و دوره ما هم که عصر دانش و فناوری نام گرفته، مواد درمانی همچنان ادامه دارد، چون تا از استرس و ناخوشی روحی و کوک نبودن صحبت می‌کنی، فورا دوستان ناباب برایت نسخه‌ای مشتمل بر «ای‌اس‌دی» و «مسکالین» و «اکس» و «شیشه» و کوفت و زهر مار می‌پیچند و می‌گویند برو حالش را ببر. گرفتاری من هم با همین نسخه‌پیچی‌ها و مواد درمانی‌‌ها شروع شد. از شما چه پنهان، شب‌های امتحان، استرس سفت و سختی سراغم می‌آمد و خفتم را طوری می‌گرفت که قلبم آماده بیرون زدن از دهانم می‌شد. برای رهایی از این حالت و ریلکس شدن، دنبال قرص آرامش‌بخش بودم که ذهنم روی درسم متمرکز بشود، اما نه به توصیه  پزشک، بلکه به توصیه یک رفیق بد، سر از داروخانه و قرص «ریتالین» در آوردم.

قرص ریتالین که به اسم «قرص شب امتحان» و «قرص دانشجویی» هم معروف است، شب‌های امتحان کلی طرفدار پیدا می‌کرد و قیمتش از ده هزار تومان به 60 هزار تومان می‌رسید. چون بعد از خوردن این قرص،هیچ صدایی حواس آدم را پرت نمی‌کرد و همه چیز آرام به نظر می‌رسید. در حقیقت این قرص مثل دوپینگ بود که می‌شد با آن شب را بیدار نشست و روی جزوه‌ها نخوابید.

روزهای اول، روزی یک قرص می‌خوردم و مواد درمانی را با دُز پایین شروع کردم، اما تاثیر این قرص دائما کم و کمتر می‌شد و ناچار مصرفش را به پنج قرص در روز هم رساندم. بعضی‌ها بودند که این قرص را می‌کشیدند، استنشاق می‌کردند و حتی  تزریقی هم داشتیم. بعد از مدتی حال و هوای عجیبی به من دست داد. به یک آدم بی‌خیال تبدیل شده بودم، طوری که اگر دنیا را آب می‌برد انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است یا اگر خوابگاه در آتش می‌سوخت، نسبت به خاکستر شدنش هم احساس خاصی نداشتم؛ بی‌تفاوت بی‌تفاوت، چیزی شده بودم در حد شلغم. در ترم‌های بعد، بدتر هم شدم. حس می‌کردم تاثیرات مخرب دارو روی من زیادتر شده است. اصلا دلم نمی‌خواست کسی را ببینم یا کسی من را ببیند. ریه‌ام به خس و خس افتاده بود و قلبم مثل ماشین مشدی ممدلی ریپ می‌زد. پرخاشگري و بي‌خوابي، حالت تهوع و استفراغ، احساس سرگيجه و سردرد، خارش و جوش‌هاي پوست و دردهاي شکمي یک طرف،آگاه شدن از اینکه به زودی از این حالت به حالت روان‌پریشی و بعدش هم به جنون می‌رسم، وحشتناک بود. زیرا آدم‌های باهوش،گاهی در چرخه سرسام‌آور زندگی گیج می‌شدند و کم می‌آوردند، چه برسد به یک مجنون. شنیده بودم که این اعتیاد ممکن است به حالتی شبیه به اسکیزوفرنی ختم بشود، فقط همین حالت در زندگی من کم بود. پدرم هر وقت زنگ می‌زد که احوالپرسی کند می‌گفت: «عصرها که از اداره بر می گردم، مسافر کشی می‌کنم که پول شهریه‌ات جور بشود. مادرم هم ذوق می‌کرد که پسرش دارد مهندس می‌شود و می‌تواند با سر افرازی برای پسر مهندسش به خواستگاری برود و یک دختر مثل پنجه آفتاب را به عنوان عروسش انتخاب کند.

فکر می‌کردم اگر دچار اسکیزوفرنی حاد بشوم و با یک بسته کامل هذیان و توهم و اختلالات فکری برگردم شهرستان، پیش پدر و مادرم، چه می‌شود. حتما می‌گویند: « چی می‌خواستیم چی شد؟ زحمت کشیدیم بری مهندس بشی، رفتی خل و چل برگشتی.»

خیلی از شب‌ها با این خیالات، لحظه‌های وحشتناکی داشتم. ترسم وقتی بیشتر شد که مقاله‌ای از یک روانکاو خواندم؛ نوشته بود ترک این نوع محرک‌های آمفتامینی نظیر ریتالین و اکستازی، بسیار سخت‌تر و پیچیده‌تر از کراک، هروئین و غیره است. هیچ چی دیگر، گل بود به سبزه نیز آراسته شد. الکی، الکی معتاد شده بودم. ای کاش به دوست خوبم گوش داده بودم. با ورزش، حال و هوای خودم را عوض می‌کردم. چرا که ورزش گردش خون را تنظیم می‌کند و اکسیژن بیشتری به مغز می‌رساند، بنابراین کارایی ذهن هم بالا می‌رود و می‌شود درس خواند و نمره گرفت یا لااقل شب‌های امتحان قهوه می‌خوردم و بیدار می‌نشستم، اما دیگر این ای کاش‌ها و اگرها فایده‌ای نداشت، چون وجودم به این قرص، آن هم با دُز بالا عادت کرده بود و اگر نمی‌خوردم مثل گربه‌ای که سبیلش را زده باشند تعادلم را از دست می‌دادم. بدن آدم خیلی زود به هر چیز عادت می‌کند و مغز هم بر اساس همین عادت‌‌ها عمل می‌کند و برگشت به حالت اولیه مشکل می‌شود. کاملا بی‌اشتها و لاغرمردنی شده بودم، مثل آدم‌های بی‌روح؛ سر کلاس می‌نشستم و استاد ادبیات با دیدن من، شعر معروف سعدی را با کمی تغییر می‌خواند که :«هرگزحضور حاضر و غایب شنیده ای؟ من در کلاس درس و دلم جای دیگر است.»

او وقتی شعرهای مولوی را، «مرغ باغ ملکوتم نی‌ام از عالم خاک» یا «دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم» که همه حاکی از عروج و اقتدار انسان است می‌خواند ، احساس می‌کردم دارم از جایی که باید باشم فاصله می‌گیرم.. یکی از هم‌کلاسی‌‌هایم شاعر بود، اما سخت معتاد شده بود، می‌گفت کسی به او گفته: «اگه مواد بزنی قوه  تخیلت صد برابر می‌شود و می‌توانی در حالت نشئگی شعرهای بهتری بگویی و جاودانه بشوی. بعضی وقت‌ها که در زنگ درس ادبیات می‌رفت پای تخته و اشعارش را می‌خوند، کاملا مشخص بود آنچه به هم بافته، زاییده یک ذهن توهم‌زده است، اما وقتی شعرش را نقد می‌کردیم، می‌گفت: «شما چیزی از پست مدرنیسم سرتون نمی‌شه، به قالب‌ها و فرم‌های کلیشه‌ای عادت کردید و با ساختارشکنی و آشنایی‌زدایی، آشنایی ندارید.» استاد با تبسمی معنادار به ما اشاره می‌کرد که سر به سرش نگذاریم. پسرعمویی هم داشتم که عشق خواننده شدن داشت و رفیق بد به او گفته بود: «اگه سیگار بکشی صدایت خش‌دار می‌شود و می‌توانی خواننده خوبی بشوی.» اما او پا را از سیگار فراتر گذاشت و برای اینکه  صدایش بیشتر خش‌دار بشود، رفت سراغ مواد و این اواخر حتی نای حرف زدن هم نداشت چه برسد به خواندن.

هر روز کلی تراکت و بروشورهای ترک اعتیاد روی سر و هیکلم می‌بارید: «روغن مار صد در صد گیاهی! ترک اعتیاد در ده جلسه، بی‌درد، بدون بازگشت... .» در بعضی فیلم‌ها دیده بودم ترک اعتیاد با سختی‌های زیادی همراه است. این فکر و خیال‌ها خیلی عذابم می‌داد. کلی پول بابت داروی ترک دادم، اما وقتی متوجه شدم از این داروهای گیاهی و غیرگیاهی کاری ساخته نیست، پیش یک روان‌پزشک رفتم. او دارویی تجویز نکرد، فقط حس اعتماد به نفس را در من تقویت کرد و جایگزین‌هایی مثل ورزش در هوای آزاد را پیشنهاد کرد. من دانشجو بودم و باید مثل گل سرسبد جامعه رفتار می‌کردم، از این‌رو عزم خودم را برای ترک جزم کردم و سختی‌های آن را به جان خریدم و از شر این عادت رها شدم. به قول حافظ: «بر آستان جانان گر سر توان نهادن، گلبانگ سر بلندی بر آسمان توان زد. حالا حتی تمرکزم هم بیشتر شده است و خدا را شکر می‌کنم که با هر سختی که بود توانستم ترک کنم. اما عمر رفته دیگر نمی‌گردد.

زندگی موهبت ارزشمندی است؛ رسم خوشایندی که با عاقلانه رفتار کردن، هر فردایی به رویایی شیرین و هر دیروزی به خاطره‌ای  فراموش نشدنی تبدیل می‌شود.

مصطفی مشایخی/

شاعر، نویسنده و طنزپرداز

نظرات کاربران 0 نظر