یادداشت : نابیناتر از من هم در دنیا هست


02 آبان 1399 74 بازدید

میدانم که آسمان آبی است ، ابر سفید است ، کوه قهوه ای است ، بال‌های پروانه رنگارنگ است ، ولی از وقتی که به دنیا آمده‌ام رنگی جز سیاهی ندیده ام .

مادرم را هر روز صبح میبینم دست‌هایم را روی صورت او میکشم. حالا دیگر تمام برجستگی‌ها و فرورفتگی‌های صورتش را از حفظ میدانم . هنوز هم وقتی با او حرف میزنم ، دوست دارم دستش را در دستم بگیرم. میپرسد: "چرا دست هایم را میگیری؟"

 

میگویم:"چون از گرمی دست هایت جان میگیرم"

 

مادر میگوید دست های من از دست های او ماهرتر است ، چون من عادت کرده ام که شکل هر چیز را با لمس کردن به ذهنم بسپارم.ولی من دست های مهربان او را بیشتر از دست های خودم دوست دارم . بینی مادر در وسط صورتش بزرگتر از بینی من است ولی مادر میگوید بینی من کارآمدتر است ، چون من بوها را بهتر از او حس میکنم.از همان بچگی وقتی مهمانی به خانه ما می‌آمد ، مادر از دم در به او میگفت که حرف نزند و بعد به من میگفت اگر گفتی چه کسی به خانه ما آمده؟!

 

من بو میکشیدم و بیشتر وقت‌ها اسم مهمان را دست میگفتم. آن وقت مادر میخندید و نوک بینی مرا می بوسید.افسوس که از پدرم چیز زیادی نمیدانم از وقتی که به دنیا آمده‌ام ، او بیشتر در سفر بوده است. پدر هرچند وقت یکبار به ما سر میزند. مقداری پول در دست مادر میگذارد، دستی روی سر من میکشد و میگوید:"چقدر بزرگ شده ای!"

 

میدانم که او مرا دوست دارد ؛ چون تا وقتی که پیش ماست سعی می کند به من کمک کند . اوایل نمی خواست باور کند که فرزندی نابینا دارد و تا دو سال پیش ، توانایی‌های فرزند نابینایش را باور نداشت. یادم می‌آید یک بار او تابلویی از سفر آورده بود. ساعت دیواری را برداشت تابلو را جای ساعت به دیوار زد و ساعت را به دیوار دیگری وصل کرد.به او گفتم: " بابا ساعت را کج زده ای." به حرفم اهمیت نداد دوباره به او گفتم:" بابا ساعت را کج زده ای." با بی حوصلگی گفت "تو از کجا میدانی؟" گفتم :"از صدای تیک تاک ساعت می فهمم." عصبانی شد و گفت :" من که چشم هایم میبیند کجی آن را نمیبینم آن وقت تو..." و بقیه حرفش را نگفت. بغض گلویم را فشرد . مادر مثل همیشه به کمکم آمد و گفت:"راست میگوید ؛ خودت بیا ازدور نگاه کن ببین کج است."پدر ساعت را صاف کرد. اشک هایم مثل باران روی صورتم می لغزید. مادر سرم را روی سینه‌اش گذاشت و در حالی که گوش هایم را می بوسیدگفت: "من به این گوش ها افتخار می کنم."با همین گوش‌ها آن شب شنیدم که پدر به مادر می گفت:"این قدر او را لوس نکن. او که تا ابد نمیتواند به تو تکیه کند ." پدر راست می گفت ؛ اکنون دو سال از آن شب می گذرد. در این دو سال از مادر خواستم که مرا با عصای سفیدم رها کند ، بگذارد که خودم به کمک عصایم محیط اطراف را بشناسم.دلم می خواست خودم به تنهایی وارد اجتماع بشوم و زندگی را تجربه کنم و حالا دو سال تجربه به من نشان داده در دنیا کسانی هستند که به توانایی های خودشان ایمان ندارند و حتی با داشتن چشم زیبایی های زندگی را نمیبینند.

 

من امروز فهمیده ام نابیناتر از من هم در دنیا هست...

 

نویسنده : ناشناس

 

 

نظرات کاربران 0 نظر