یادداشت : همه چیز از یک پک سیگار شروع شد!


30 مرداد 1399 132 بازدید دانلود فایل پیوست

همه چیز از یک پک سیگار شروع شد! 

 

هر روز که می گذشت من وابسته تر به دنیای دودی خود می شدم و تمام آرامشم را در این موجود کوچک می دیدم.

اشک هم در چشمان بی رمقش خشک شده است، سن و سالی ندارد اما بسان پیرمردان تکیده است.

 

14 سال بیشتر نداشتم که طعم اولین پک سیگار به عمق جانم دوید

 

هر روز که می گذشت من وابسته تر به دنیای دودی خود می شدم و تمام آرامشم را در این موجود کوچک می دیدم.

 

می گویند خانواده الگوی اولیه هر انسانی است و من شاید در بدترین راه از پدرم الگوبرداری کردم.

 

شاید آن روز که اولین پک سیگار حس آرامش را در خانه ای که هر روزش هیاهو و جنجال پدر و مادر بود به من می داد، فکرش را نمی کردم این آرامش قبل از طوفان است و تیشه به ریشه زندگی ام می زند.

 

در چشمان کدرش دیگر شوق زندگی نیست، نگاهش با زندگی غریبه است و خود نیز این را می داند که دنیا دیگر برایش به جهنمی می ماند.

 

 3 برادر بودیم و من فرزند ارشد خانواده، در رشته ریاضی تحصیل می کردم و از لحاظ درسی از برادرانم قوی تر بودم اما برای فرار از جنجال های پدر و مادر، در گوشه تنهایی خود به سیگار پناه آوردم.

 

بزرگ و بزرگتر می شدم و شاید پدرم حواسش نبود که دیگر آن پسر کوچک، جوانی شده است که می خواهد ناشناخته ها را به تجربه بنشیند و چشمش به کارهای مرد خانه گره خورده است.

 

بالیدنم با غرق شدن هرچه بیشتر در مواد همراه بود و دوستانی اطرافم راگرفتند که می خواستند به مانند خودم دنیای جدید را تجربه کنند.

 

دستان استخوانی و کبودش را بر چشمان خمارش می مالد، گویا هنوز این روزگارش را باور ندارد.

 

اوایل حس مبهمی بود... از درد و رنج و غصه و دعواهای پدر و مادرم خلاصی یافتم.

 

بی بند و بار و بی قید شدم.

 

از پدر و مادرم دزدی کردم، آنقدر این کارهایم شدت یافت و حال و روزم خراب شد که پدر و مادر دردم را فهمیدند.

 

اما پدر جوابی در برابر سوال ها و نعره هایم نداشت!

 

باز حس پدرانه اش اجازه نداد فرزندش در این مرداب دست و پا بزند، بارها بستریم کردند تا مداوا شوم اما دیگر اراده ای برای بهبود در من وجود نداشت.

 

من هر روز پیرتر و سرخورده تر از نگاه های اطرافیانم می شدم و برادرانم هر روز بیشتر پیشرفت می کردند و می بالیدند.

 

 20 ساله بودم که به دلیل مصرف مواد از مدرسه اخراج شدم، دیگر قید تحصیل را زدم، آرمان ها و آرزوهایم را در دنیای پوچ مواد خلاصه کردم.

 

پدر و خصوصاً مادرم هر روز با دیدن من پیرتر و شکسته تر از قبل می شدند اما چاره ای نداشتند، تا خود نمی خواستم، نمی شد این افیون را از زندگی ام بیرون کشید.

 

عاشق شدم.... لحظه ای سکوت می کند و با بغضی فرو خورده ادامه می دهد.... لیلا تمام تلاشش را برای برگرداندن من به زندگی انجام داد، مرا در کمپ بستری کرد، مدتی ترک کردم، اما نشد... کم آوردم و لیلا را برای همیشه از دست دادم.

 

امروز برادرانم هر کدام پزشکان موفقی هستند و من در گوشه پارک ها به کارتن خواب معتادی تبدیل شدم که بچه های کوچک از دیدنم به وحشت می افتند.

 

منی که اگر روزی حواس پدر بیشتر به خود و خانواده اش بود، اگر اراده ای قوی داشتم شاید....

 

دیگر تاب حرف زدن ندارد، از صحبت هایش معلوم است با وجود اعتیاد هنوز با استعداد و کتابخوان است، بلند می شود اما حتی توان قدم برداشتن در وجودش نیست.

می رود ولی جمله آخرش هنوز در گوشهایم تکرار می شود...

 

وقتی مواد مخدر مانند خوره به بدنت نفوذ کرد، راه فراری نیست جز اراده ای قوی که به خاطر تمام آرمان ها و آرزوهایت با آن بجنگی.

 

در شلوغی سایه های پرازدحام مردم گم می شود ولی چند سوال هنوز در ذهنم بی پاسخ می ماند:

 

مقصر کیست؟

 

جامعه؟

 

خانواده؟

 

بی ارادگی و ناتوانی این جوان در "نه" گفتن؟

 

کدامیک؟

 

نظرات کاربران 0 نظر